۰۸
مهر
پسرخاله ام توی حیاط وایستاده بود، در هال را که باز کردم، چشمم افتاد به چشم پسرخاله، این اخرین نگاه بود....
دخترخاله توی اتاق بغلی کنار پسر نوزادش نشسته بود, سرم را که بردم توی اتاق برای خداحافظی، چشممان افتاد به چشم هم، این آخرین نگاهمان بود...
اقای ایکس، توی جلسه قرآن روبه روی من نشسته بود، داشتیم در مورد اختیار خاصی که خداوند به بعضی از بنده هایش میدهد حرف میزدیم, من سرم را بلند کرده بودم و به اقای ایکس گفته بودم که جوابتان حرف نداشت!! این اولین و آخرین نگاه بود...
آخرین نگاه ها مثل قاب عکس, روی دیوار ذهنم کوبیده شده اند و چه قدر سخت...