غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

آخرین نگاه...

چهارشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۰ ق.ظ

پسرخاله ام توی حیاط وایستاده بود، در هال را که باز کردم، چشمم افتاد به چشم پسرخاله، این اخرین نگاه بود....

دخترخاله توی اتاق بغلی کنار پسر نوزادش نشسته بود, سرم را که بردم توی اتاق برای خداحافظی، چشممان افتاد به چشم هم، این آخرین نگاهمان بود...

اقای ایکس، توی جلسه قرآن روبه روی من نشسته بود، داشتیم در مورد اختیار خاصی که خداوند به بعضی از بنده هایش میدهد حرف میزدیم, من سرم را بلند کرده بودم و به اقای ایکس گفته بودم که جوابتان حرف نداشت!! این اولین و آخرین نگاه بود...


آخرین نگاه ها مثل قاب عکس, روی دیوار ذهنم کوبیده شده اند و چه قدر سخت...

  • بانو ...

نظرات  (۲)

باشد بنای خیری
پاسخ:
انشالله...
الی :(((((
پناه بر خدا واقعا :((
آدم به این نتیجه میرسه غصه چیزای الکی رو نباید بخوریم! به آنی ..... 
پاسخ:
آره...
من که نمیشناختم زیاد این بنده خدا رو, 
اما بقیه که چند سال اینجا میشناختنش,
جو خیلی غمناک شده...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">