غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

۰۹
مهر
اکتبر را با شرکت در مراسم ختم یک ایرانی شروع کردیم...
یک زن و مرد جوان چند سال ائل زندگیشان را اینجا گذرانده اند، بعد از همه خداحافظی کرده اند و برای 6 ماه رفته اند آمریکا، 
بعد برگشته اند ایران که خانواده را ببینند و سریع دوباره بیایند اینجا...
آن شب مرد با دوست چینی اش اسکایپ کرده، به او گفته اوضاع کاملا ردیف است و فقط نگرانم که چند روز دیگر داریم میاییم و هنوز خانه اجاره نکرده ایم، با یکی از ایرانی های اینجا هم تلفنی صحبت کرده، گفته دلم برای همه تنگ شده...
همان شب در راه برگشت از یک عروسی، تصادف میشود و حالا مرد زیر خروارها خاک است و زن بیهوش و بی همسفر توی بیمارستان...
فردایش کسی به پسرک چینی پیام داده که دیگر دنبال خانه نگرد، دوستت زنده نیست...

توی مجلس ختم، آدم هایی بودند که دین نداشتند و شوکه از مرگ دوستشان نشسته بودند یک گوشه ای و به صدای قرآن گوش میدادند...
توی مجلس ختم، من به این فکر کردم که ما همیشه فکر میکنیم مرگ برای دیگران است...
توی مجلس ختم یکی باز هم حق به جانب و مغرور و مطمئن بود...
توی مجلس ختم، من گفتم خدایا، میشود وقتی بمیرم که آرام و راضی هستم؟
میشود این درِ بسته ی بسته ی بسته را باز کنی به لطفت؟؟


  • بانو ...