1. باز دوباره امشب آزمایشگاه خالی از سکنه بود و همه بچه ها رفته بودند دَدَر و دودور...
ما هم که حسّــــــــــاس شده روحیمون شدید!!
2. اوه اوه! جالب ترین خاطره ی مهمونی دیشب رو یادم رفته بگم! دیشب وقت برگشتن از مهمونی مذکور، من و یه دختری که تو مهمونی بود و چشم بادومی بود هم مسیر بودیم! داشتیم حرف میزدیم. گفت: "من یه مدت لندن زندگی میکردم. اونجا با یه دختر مسلمون پاکستانی آشنا شدم. اون دختر من رو یه بار به شیشا مهمون کرده!" منم گفتم: "شیشا دیگه چیه؟" هی میگفت: "از همونا که دو تاش امشب گوشه ی رستوران بود!"
منم هی نمیفهمیدم. آخرش عکسش رو از گوگل آورد و فهمیدم که آن دختر محترم پاکستانی ایشون رو به قلیون دعوت کرده و اینم خوشحال خوشحال رفته کشیده! میگه: "بوهای مختلفی داشت. من بوی توت فرنگی رو کشیدم!!!"
بهش گفتم: "عزیزم! قلیون جز فرهنگ مسلمونا نیست! فرهنگ مردم اون کشوره! نری این ور و اون ور باز این خاطره رو تعریف کنی!"
ایشون هم کلی متعجب که من فک میکردم شما چون مسلمونین همتون شیشا میکشید!!!!!
آخرش هم گفت: "تو چون تو یه کشور مسلمون به دنیا اومدی، پذیرفتن برات راحته! اما من هر چی بهش فکر میکنم، دین برام خیلی پیچیده است و نمیتونم تصمیمی بگیرم!!"
و در آخر، خدایا، خدای عزیزم، خدایی که بارها و بارها با چشم های خیس سرم را انداختم پایین و گفتم نمیفهمم،
نمیفهمم که لحظه های گیج و گنگِ زندگی مرا واقعا تو داری مدیریت میکنی؟
آیا واقعا پشتِ این بَل بَشو، برای من برنامه ویژه ای داری؟
حالا، کسانی که راجع به تو کنجکاوند و سر در گم، دور تا دورِ مرا پر کرده اند و من قلبم و دستم خالیست...........
وای بر من و این درماندگیِ عظیم....