قصه های جزیره...
ظهر با دو دوست ایرانیم قرار داشتیم که برویم پیاده روی! کلی میمون، یه جاده دو طرفش پر درخت، نم بارون، صدای آهنگ، اووووف...
و اما یک هو طوفان و باران! باران های اینجا هم که وحشی، خیسِ خیس میدویدیم تا خودمان را به یک ایستگاه اتوبوس برسانیم!
وقتی توی مترو ایستاده بودم، مثل آدم های جیشو زیر پایم خیس بود...
رفتم چتر بخرم، یک چتر زیبا و ایده ال روی میز بود، برش داشتم و دادم به فروشنده که طرز باز و بسته کردنش را یادم بدهد، یک خانومی آمد و چتر را خرید و رفت! فهمیدم که او چتر را برای خریدن روی میز گذاشته بوده! چنین شد که من یک چتر راه راه ساده خریدم برای خودم و زیر لب به تو گفتم ماجرای چتر خریدن، یک روز من رو میکشه...
دیشب هم اتاقی جان خواسته بود که امشب برای شام به خانواده اش ملحق شوم، وقت رفتن تازه فهمیدم که شام توی رستوران نیست و توی خانه است!! ته مانده ی گزها را ریختم توی یک ظرف و درش را بستم! توی راه به هم اتاقی گفتم مادرت چه دوست دارد که برایش بخرم! یک بسته شکلات هم خریدم. یک خانه شلوغ پلوغ و کوچک اما پر از سادگی و مهربانی! مادرش برایم غذاهای سبزی دار و ماهی دار پخته بود که خیلی هم خوشمزه بود. مادرش هی به زبان خودشان به من میگفت که غذا بکش و بخور و ... و هی دوستم توی بشقاب من غذا میگذاشت...
بعد رفتیم دور خانه شان قدم زدیم. به مناسبت تعطیلی این چن روز و جشن تعطیلات پاییزی، دولت برای هر خانواده بلیتهایی پست میکند که بتوانند شب ها در بازی هایی که در محله شان برگزار میشود شرکت کنند. یک خواننده زن هم داشت برایشان آواز میخواند و ملت دور هم خوش بودند.
بعد خداحافظی کردیم و توی راه در مورد دین و فرهنگ حرف زدیم. یک هو برگشت و گفت این که من الان با دمپایی لا انگشتی هستم خیلی حرکت بی ادبانه ای هست از نظر فرهنگ شما؟
گفتم ما باید در بیرون از خانه سعی کنیم که رسمی باشیم و پوشش تو بی ادبانه نیست اما رسمی هم نیست! گفت خدای من چه سخت!
گفت سختت نیست با این همه لباس توی دانشگاه؟ گفتم این برای اینست که ما میخواهیم خودمان و مردان اطرافمان را کمک کنیم که بر کارمان متمرکز باشیم!!
گفت خوب پس چه طوری دوست پسر پیدا میکنید! گفتم ما اصلا دوست پسر پیدا نمیکنیم!
گفت پس چه طوری ازدواج میکنید؟ با هر کی ماماننتون گفت؟ گفتم ما عاشق رفتار هم میشیم نه جسمِ هم؟!!!!!!!!(نگفتم مادرِ شادوماد مراسم دختر بینون هم راه میندازه و شادوماد هم همش توی کفِ سایزهای عیالِ اینده است!!)
گفتم سن نرمال ازدواج در اینجا چه قدر است؟ گفت برای دخترها 27 و 28، برای پسرها 30، چون باید مطمئن شوند که میتوانند از پس هزینه های زندگی بربیایند. و البته اغلب وقتی ازدواج میکنند که مجبورند چون خانم حامله است!!
گفتم ما میتوانیم همدیگر را دوست داشته باشیم، اما تنها بعد از رسمی شدن ازدواج میتوانیم به همدیگر دست بزنیم و یا نزدیک شویم!
میگوید اوهوم، پس هی بهش میگین don't touch me! don't touch me! و میزند زیر خنده!
و من به تفاوت فرهنگ ها و تربیت های مختلف فکر میکنم...
طبق معمول بخش مهم ماجرا یادم رفت! اول این که برایم به سبک خودشان توی کاسه پلو ریخته بودند و چاپستیک گذاشته بودند که داماد خانواده گفت برایش بشقاب و قاشق بذارید!
بعد از شام هم مادرش آمد و سر میز میوه ها را قاچ قاچ کرد و ریخت توی ظرف. هم اتاقی جان یک بسته خلال دندان جلویم گرفت! من گفتم: "نه! من از این استفاده نمیکنم!" بعد برای این که ناراحت نشود در ادامه گفتم آخه من بلد نیستم از این استفاده کنم!
هنوز خوب قضیه را براش نشکافته بودم که من نخ دندون رو ترجیح میدم که گفت استفادش که کاری نداره! اینجوری بزنش توی میوه و میوه رو بردار و بخور! خانواده اش هم داشتند ریسه میرفتند که من گفته ام من بلد نیستم!
- ۹۴/۰۷/۰۴
