غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

باغچه ی دانشگاه...

چهارشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۴، ۰۵:۲۰ ب.ظ

1. امروز رفتیم باغچه ی دانشگاه، که دور لیمو ترش ها حصار بکشیم و یک زمین را صاف کنیم برای کاشتن آناناس. مردها زمین را صاف میکردند و ما آن ور کلنگ میزنیم برای حصار کشیدن. مثل یک کارگر آجرها را جابجا میکردم و کلنگ میزدم و از صورتم عرق میریخت. بیچاره جیمز اگر دیده باشد...

2. یک استاد مسن اروپایی و یه پسر جوان اروپایی هم توی گروه داریم. یک ساعت وایستاده اند کنار هم و از شگفت آور بودن رشد درختان و زیبایی آنها حرف میزنند و این که چه کارهای دیگری میشود کرد... با خودم فکر کردم الکی نیست که میگن اینا هیچ دغدغه بزرگی ندارن تو زندگیشون. با این که فکر میکردم این موبورهای چشم آبی خیلی مارمولکند، این یکی سرش را می اندازد پایین و با دقت و ظرافت تمام کارش را انجام میدهد... قیافه اش هم عین آمریکایی های شرور هست که هر آن ممکن است هفت تیر بکشند...


  • بانو ...

نظرات  (۱)

  • مستر نیمــا .
  • چرا بیچاره جیمز؟
    پاسخ:
    حتما غصه میخوره که دانشجوش اونقدری که برای کلنگ زدن شوق داره وقت میذاره، برای درس خوندن نمیذاره :-|

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">