امروززز
پنجشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۰۷ ب.ظ
خدیجه آمده بود با یک لباس رسمی و شیک برای مصاحبه شغلی.
آمد خانه ام را دید، کلی از تصویر پشت پنجره عکس انداخت، گفت خانه ات مثل خانه ی رویاهای من است...
برایش آب پرتقال و چنگ مال آوردم... نهارمان را با هم از خوراک مرغی که من پخته بودم خوردیم...
با هم کلی از دین و آینده و دنیا حرف زدیم،
گاهی از حرف هایم اینقدر خوشش میآمد که سریع یادداشت میکرد...
باران هم بارید، بارانی زیبا...
همین و دیگر هیچچچچچچچچچچچ
- ۹۴/۰۵/۲۲