غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

امروززز

پنجشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۰۷ ب.ظ

خدیجه آمده بود با یک لباس رسمی و شیک برای مصاحبه شغلی.

آمد خانه ام را دید، کلی از تصویر پشت پنجره عکس انداخت، گفت خانه ات مثل خانه ی رویاهای من است...

برایش آب پرتقال و چنگ مال آوردم... نهارمان را با هم از خوراک مرغی که من پخته بودم خوردیم...

با هم کلی از دین و آینده و دنیا حرف زدیم، 

گاهی از حرف هایم اینقدر خوشش میآمد که سریع یادداشت میکرد...

باران هم بارید، بارانی زیبا...

همین و دیگر هیچچچچچچچچچچچ

  • بانو ...

نظرات  (۱)

ای جان
خدا خدیجه جانت را برایت نگه دارد :)
پاسخ:
خدا هممون رو برای هم نگه داره :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">