غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

ای روزگار...

سه شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۲ ق.ظ

1. در این لحظه از زمان، شاید بد نباشد که در میانه یک روز ارام، بروم روی ان تخت دراز بکشم و برای همیشه چشم هایم را ببندم.

در اوج که نیستم اما آرامش خوبیست برای تمام شدن...


2. میخوام یه چیزی بگم که ربط زیادی به ماجراهای اخیر نداره، اما برای من یک جمع بندیه، 

خدایا، اگر موهای من رنگ دندان هایم شد و قحطی شوهر بیداد کرد و تنهایی به کله ام زد و همه عوامل دست به دست هم داد تا من به یک پسر مشهدی بله بگویم، خدایا تو کاری کن که دوشیزه ی ناکام بشوم اما بله را نگویم. این همه درسی که از سر و کار داشتن با این جماعت گرفته ام نباید خاک بخورد....

  • بانو ...

نظرات  (۳)

راجع به بند 2 جو گیر نشو لطفا :)
پاسخ:
جوگیر چرا؟ من چند وقته که این موضوع توی ذهنمه...
دختر خوشگلم،

به جای اینکه چشماتو برای همیشه ببندی و تمام بشی و به منظور خاک نخوردن تجربیاتت، اونها رو روزانه چندین بار مرور کنی،
بهتره که بعضی موجودات بی شعور و کم شعور اطرافت رو برای همیشه فراموش کنی. انگار نه انگار که وجود داشته اند.
در ضمن میتونی یک بند 3 اضافه کنی و همه چیزهای خوب رو برای خودت بخوای.
از همین الان باید شروع کرد. این حرف رو قبل از تو به خودم هم گفتم. :)
پاسخ:
نه نسرین. زیاد خاطره مرور نکردم. 
اون بستن چشم ها هم به اون موجودات ربطی نداشت. 
برای ما دعا مرقوم بفرمائید تا زندگیمان روغن کاری شود دوست جان...
  • همطاف یلنیـــز
  • سلام سلام

    .

    سالها گذشته، هنوز هم به مشهدی بله نخواهید گفت آیا؟

    من مشهدی‌ام ها. (البته یک دختر مشهدی)

    پاسخ:
    :))))))))))
    خودمم یادم رفته بود...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">