آرامش...
دوشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۱۷ ق.ظ
دیروز اسباب کشی کردم،
به طرز عجیبی مستقل و قوی شده ام، مستقل و قوی وقتی کلی بار و چمدان را از ان همه پله پایین میاورم و سوار تاکسی میشوم و بی ذره ای دلتنگی دور میشوم...
وارد خانه جدید شدم، 3 نفر دیگر اخر هفته می ایند. یک خانه سفید و تمیز و بزرگ و زیبا. خانه ای که از پنجره ی بزرگ توی هالش که نگاه کنی دریا کنار توست.
صبح ساعت هفت از خواب بیدار شدم، دیدم نور افتاب تمام خانه را گرفته، روی تخت نشستم و غرق دیدن دریای ابی پشت پنجره اتاقم شدم. غرق دیدن آن جنگل مخملی سبز پشت پنجره...
دلم مهمان چیزی شده که هرگز حتی توی رویاهایش هم ندیده بود و نخواسته بود...
- ۹۴/۰۵/۱۹