1. امروز رفتم اتاق جیمز که بسته شیرینی سوغاتی را بدهم. پشت در منتظر بودم که اتاقش خالی شود. خانم ریزه میزه مسئول دفتر دانشکده امد رد شود, تا مرا دید با کلی مهربانی دست تکان داد و گفت منتظری که بروی پیش جیمز؟ از چشم هایش فضولی میبارید که بداند بسته توی دستم چیست؟
رفتم توی اتاق جیمز, با کلی استرس و صورت سرخ شده از خجالت بسته را گذاشتم روی میز و گفتم این مال شماست. امدم از اتاق بپرم بیرون که گفت:"وایستا, کار دیگه ای باهام نداری؟ " گفتم:"نه". گفت چرا هر بار برای من خرید میکنی و خودت رو اذیت میکنی, خیلی ممنون. گفتم امیدوارم دوست داشته باشید و با کلی لبخند و تشکرش از اتاق زدم بیرون.
2. هم ازمایشگاهی های هندیم کلی با لبخند و سلام از من استقبال کردند. یکیشان گفت: "میدانی یکی از ارزوهایم این است که قبل از مردن تهران را ببینم" بعد هم من با گز از انها پذیرایی کردم و انها گفتند که خیلی خوششان امده. تازه یویشان دوباره امد و گفت بازم میخوام :)
3. هم ازمایشگاهی چینی که توی چین استاد است و اینجا دوره میگذراند, امد و گفت چرا هفته پیش نیامدی جلسه؟ گفتم ایران بودم و به او هم گز تعارف کردم.
4. فردا باید بروم به دانشجوهای جیمز که توی بخش بغلی هستند گز تعارف کنم.
5. من هیچ وقت اینقدر احساساتی نبودم. حالا اما, کافیست غروب بشود تا اشک از چشم های من سرازیر بشود. چه چیزی این طور سخت قلبم را به اتش میکشد و میسوزاند؟