غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

۱۹
شهریور

کاترین هر شب در حالی وارد خانه میشود که صدای دوست پسرش به گوش میرسد، یعنی در فاصله خارج شدن از آزمایشگاه تا آخرین لحظه ی شب که دیگر لامپ اتاقش خاموش میشود صدای دوست پسرش می اید...

سان، با دوست پسرش برای ثبت نام آمد. همه ی وسایلش را خریدند و اوضاع که اوکی شد دوستش رفت. از امشب صدای دوست پسرش از اسکایپ شنیده میشود...

الی، تازه 27 ساله شده، 8 سال توی کشورش دور از خانه بوده، 8 سال عصرها سرش را پایین انداخته و از دانشگاه به خوابگاه برگشته و به آینده اش فکر کرده... الی حالا آن سر دنیاست و وقتی شب ها از آزمایشگاه به اتاق برمیگردد، آهنگ های سنتی ایرانی گوش میکند و یا خندوانه را از یوتیوب میبیند... 

الی تا حالا هرگز بیش از چند کلمه یا یک بحث درسی و کاری با هیچ پسری نداشته. الی تازه بعد از 27 سال زندگی، بعضی روزها با خودش فکر میکند خدایا میشود تا چند سال دیگر هم ازدواج نکنم؟ 

خدایا میشود با هیچ کدام از این شلغم ها هم خانه نشوم؟ 

خدایا میشود به هیچ کدام از این موجودات متزلزل نزدیک نشوم که مثلا بخواهد مردِ من باشد؟

اصلا گاهی فکر میکنم چرا 27 سال صبر کردم و تمام احساساتم را قورت دادم که به اویی برسم که معلوم نیست قرار هست چه باشد؟

اصلا اگر هم احساساتم را قورت نمیدادم چه فرقی میکرد جز این که مثل کاترین، سه شب داد و فریاد کنیم سر هم و شب بعدش مثلا عاشق باشیم. 


گاهی اوقات، چه پدیده ی پیچیده ای میشود این پیوندِ مثلا مقدس...


  • بانو ...