۲۴
مرداد
امروز از خواب که پا شدم دیدم باران شدیدی میبارد، بچه ها هم توی بارِ بغل خوابگاه ما جشن گرفته بودند...
عصر به کاترینا گفتم صبر کن تا من لباسم را عوض کنم و برویم خرید، میترسیدم که وقتی با روسری مرا ببیند تعجب کند که اصلا هیچ سوالی هم نپرسید...
با هم رفتیم خرید، ماشالله کلی خرید کرد و من هم کمی خرید کردم و چند تا مرکز خرید را چرخیدیم و بعد من کمکش کردم تا وسایل را ببریم خوابگاه.
بعد گفت بیا با هم برویم شام بخوریم،
رفتیم رستوران دانشگاه، با هم شام خوردیم و حرف زدیم،
بعد باز رفتیم مرکز خرید دانشگاه برای خرید خوراکی جات و ...، کاترینا باز هم کلی خرید کرد که باز با هم اوردیم تا اتاق...
هنوز نرفته بودم توی اتاقم که دیدم با 4 تا زیرلیوانی گلدوری شده آمد سمت من و گفت: یک هدیه کوچک برای تشکر...
شکر...