1. امروز توی کارگاه نحوه درس دادن در کلاس و کنترل استرس در برابر سوالات دانشجویان، توی یک گروه 5 نفره بودم. من گفتم که یکی از راه های کنترل استرس این است که تصور کنید همه شنونده ها نادان و کم دان (بخوانید گوسفند!) هستند! پسر اروپایی هم گروهیم گفت: "من این را یک جور دیگر شنیده ام، میگویند باید تصور کنی که شنونده ها همه لخت هستند و ..."
نفهمیدم بقیه اش چه بود! اما نکته ی جالبش شرم شرقی در برابر پررویی غربی هست. دختر چشم بادامی توی گروهمان، قیافه اش در هم شد و یک لبخند موذبی در برابر این مثال زد اما پسرک پررو هی مثالش را تکرار میکرد...
2. امروز بالاخره یک بازار تره بار شبیه بازارهای شمال ایران پیدا کردم پر از میوه ها و ماهی ها و سبزی های رنگارنگ و کلی جک و جانور دریایی دیگر.... اسفناج خریدم و برگ سیر و چند جور میوه ی عجیب و غریب که یکیشان مزه ی یونجه میدهد....
هزار بار برای تنهاییم و خریدهایی که لازم نیست نظر کسی را برایشان چک کنم شکر................
3. یک لباس مانتو مانندی اینجا خریدم و سعی کرده ام به زور استفاده از کمربند و ساق دست و یک شال بزرگ، اسلامی و معقول بشود...
امروز در حالی که توی تمرکز بودم یک هو متوجه شدم که شانه ام از لباس امده بیرون!
یعنی یک دختر محجبه با شال را در نظر بگیرید که یکی از شانه هایش بیرون است و دارد درس میخواند....
چه موجود ضایعی میشوم گاهی وقت ها...