غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

غار تنهایی من....

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى...

۱۱
مهر

با سان و کاترین رفته بودیم یکی از رستوران های دانشگاه که سلف سرویس است،

کلی عکس انداختیم,

میز روبه روی دو مرد اروپایی و همسران چشم بادامیشان بودند...

گفتم چرا من همش زن های کشور شما را با مردهای خارجی میبینم و نه مردهای شما با زن های خارجی؟

گفتند به خاطر این که مردهای خارجی مذکر تر و بالغ تر از مردهای ما هستند و بیشتر به تیپ و ظاهرشان میرسند و از طرفی زنهای ما هم برای مردهای خارجی زیبا و جذابند...

گفتند اصلا یک جوکی هست توی کشور ما که هر وقت میبینیم پسرهایمان با هم میروند نهار میگوییم نگا اینا رو, هیچ دختری باهاشون نیست و مجبورن با هم بچرخن...

گفتند از انجا در کشورهای این حوالی بار و فشار روی مردها خیلی زیاد است ترجیح میدهند احساسات را در خودشان بکشند تا بتوانند خوب کار کنند و در آینده ازدواج و شغل خوبی داشته باشند...

گفتند مردهای غربی به دلیل زیادی مستقل بودن زن های غربی, زن های شرقی را بیشتر ترجیح میدهند...

بعد طبق معمول بحث رسید به دین و فرهنگ ما، گفتند فرق دوست معمولی را با کسی که با او در رابطه عاشقانه هستید توضیح بده, حالا که حتی دستتان را هم نیمیگیرد پس اصلا چه معنی دارد؟

گفتم این قوانین تنها برای حمایت از احساسات لطیف دخترها و جلوگیری از سوء استفاده از انهاست و ما وقتی به هم علاقه داشته باشیم, سعی میکنیم مراحل را زودتر طی کنیم و با هم ازدواج کنیم...

بعد یک هو سان رفت توی فکر و گفت: "از ظر فرهنگ شما من خیلی آدم وحشتناکی هستم که دوست پسرم رو چهار رو ز اوردم توی خوابگاه؟"  کاترین هم خیلی محکم گفت: "اره, فکرش رو بکن..."


بعد هم رفتیم توی اتاق و کلی عکس انداختیم, برای یکی از عکس ها من به سان گفتم که دستت را به من بده!!! چشم هایشان زده بود بیرون, گفتند دستش را طوری گرفته ای که انگار میخواهی خواستگاری کنی...

توی یک عکس دیگر هم دستم را گذاشتم پشت کاترین روی لبه ی مبل، باز هم چشم هایشان زده بود بیرون :-|

اگر باز چیزی یادم بایید مینویسم...

  • بانو ...